X
تبلیغات
رستگاری

رستگاری

سیاسی- اجتماعی - اقتصادی

تاریخ مرموز

 Have a history teacher explain this ----- if they can.

از یک استاد تاریخ بخواهید این حقایق را شرح دهد....اگر بتواند     

Abraham Lincoln was elected to Congress in 1846.

 John F. Kennedy was elected to Congress in 1946.

آبراهام لینکلن در سال 1846 به سنا را یافت جان. اف. کندی در سال1946 به سنا راه یافت

  Abraham Lincoln was elected President in 1860.

 John F. Kennedy was elected President in 1960

آبراهام لینکن در سال 1860 به ریاست جمهوری انتخاب شدجان. اف. کندی در سال 1960 به ریاست جمهوری انتخاب شد

  Both were particularly concerned with civil rights.

 Both wives lost their children while living in the White House.

هر دو توجه خاص به حقوق بشر داشتند.

همسر هر دو در زمان زندگی در کاخ سفید فرزندشان را ازدست دادند

  Both Presidents were shot on a Friday.

 Both Presidents were shot in the head

هر دو رئیس جمهور در روز جمعه ترور شدند تیر به سر هر دو رئیس جمهور اصابت کرد

  Now it gets really weird.

حالا واقعاً حیرت آور می شود

Lincoln 's secretary was named Kennedy.

 Kennedy's Secretary was named  Lincoln .

اسم منشی لینکلن، کندی بود اسم منشی کندی، لینکلن بود

  Both were assassinated by Southerners.

 Both were succeeded by Southerners named Johnson.

هر دو توسط جنوبی ها ترور شدندجانشین هر دو یک جنوبی به نام جانسون بودند

   Andrew Johnson, who succeeded Lincoln, was born in 1808.

 Lyndon Johnson, who succeeded Kennedy, was born in 1908.

اندرو جانسون که جانشین لینکلن شد در سال 1808 به دنیا آمده بودلیندن جانسون که جانشین کندی شد در سال 1908 به دنیا آمده بود 

  John Wilkes Booth, who assassinated Lincoln, was born in 1839.

جان ویلکس بوتس که لینکلن را ترور کرد متولد 1839 بود

Lee Harvey Oswald, who assassinated Kennedy, was born in

1939.

لی هاروی اسوالد که کندی را ترور کرد متولد 1939 بود

  Both assassins were known by their three names.

 Both names are composed of fifteen letters.

هر دو تروریست دارای نام سه کلمه ای بودندنام هر دو از 15 کلمه تشکیل شده بود

  Now hang on to your seat.

حالا محکم روی صندلی بنشینید

 Lincoln was shot at the theater named 'Ford'.

 Kennedy was shot in a car called' Lincoln ' made by 'Ford'.

لینکلن در تآتری به نام فورد ترور شدکندی در اتومبیلی به نام لینکلن ساخت کارخانه فورد ترورشد

Lincoln was shot in a theater and his assassin ran and hid in a warehouse.

لینکلن در تآتر ترور شد و قاتل فرار کرد و در یک انبار مخفی شد

 Kennedy was shot from a warehouse and his assassin ran and hid in a theater.

کندی از داخل یک انبار ترور شد و قاتل فرار کرد و در یک تآتر مخفی شد

  Booth and Oswald were assassinated before their trials.

هر دو تروریست قبل از محاکمه ترور شدند

    WHO FIGURED THIS OUT

چه کسی می توانست اینها را تصور کند     

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 11:41  توسط محمود سروش  | 

بدانیم که...


همیشه برای با هم بودنمان وقت نداریم...

پس بیایید امروزمان را قدر بدانیم تا فردایی که شاید در کار باشد و شاید نباشد اندوهناک نشویم....

زندگی یک نسخه است و چاپ دوم ندارد....

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1391ساعت 17:30  توسط محمود سروش  | 

ریشه یابی ضرب المثل “آشی برایت بپزم با یک وجب روغن


آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد که کنایه است از اینکه برایت نقشه شومی کشیده ام و حالت را میگیرم.

توی کتاب «سه سال در دربار ایران» نوشته دکتر فووریه٬ پزشک مخصوص ناصرالدین شاه مطلبی نوشته شده که پاسخ این مسئله یا این ضرب المثل رایج بین ماست.


او نوشته :

ناصرالدین شاه سالی یکبار (آنهم روز اربعین) آش نذری میپخت و خودش در مراسم پختن آش حضور مییافت تا ثواب ببرد.

در حیاط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می شدند و برای تهیه آش شله قلمکار هریک کاری انجام می دادند. بعضی سبزی پاک میکردند. بعضی نخود و لوبیا خیس می کردند. عده های دیگهای بزرگ را روی اجاق میگذاشتند و خلاصه هرکس برای تملق و تقرب پیش ناصر الدین شاه مشغول کاری بود. خود اعلیحضرت هم بالای ایوان مینشست و قلیان میکشید و از آن بالا نظاره گر کارها بود.

سر آشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده نظامی امر و نهی می کرد.

بدستور آشپزباشی در پایان کار به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده میشد و او می بایست کاسه آنرا از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد.

کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند.

پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آنکه مثلا یک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دریافت می کرد حسابی بدبخت میشد.
به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با یکی از اعیان و یا وزرا دعوایش می شد
٬ آشپزباشی به او می گفت: بسیار خوب! بهت حالی میکنم دنیا دست کیه! آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1391ساعت 17:13  توسط محمود سروش  | 

جايگاه رفيع از ديدگاه ملانصرالدين

يک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد
الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، 
ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید
. 
هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. 
ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد ، که استراحت کند. 
در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد
 .
وقتی که دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. 
به ناچار خودش برگشت پایین . بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده،
بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد
 . و ملا نصر الدین گفت: لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیع  برسد 
هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد
!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391ساعت 23:36  توسط محمود سروش  | 

شاخص اقتصادی شاه عباس

 
مي گوينـد:
شـاه عبـاس از وزيـر خـود پرسيـد:
" امسال اوضـاع اقتصـادي كشـور چگونـه است؟"
وزيـر گفت:
" الحمداللـه به گونـه اي است كه تمـام پينه دوزان توانستنـد به زيـارت كعبـه رونـد!"
شـاه عبـاس گفت:
" نـادان! اگـر اوضـاع مالـي مـردم خـوب بود مي بايست كفاشـان به مكــه مي رفتند نه پينه‌دوزان... ، چون مردم نمي توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش مي پردازند ، بررسي كن و علت آن را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 21:8  توسط محمود سروش  | 

وصیتـی زیبـا و مانـدگار از آلبـرت انیشتیـن

وصیتـی زیبـا و مانـدگار از آلبـرت انیشتیـن
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند.

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.

عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند ...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 11:11  توسط محمود سروش  | 

گفتگوی خدا و بنده اش


خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي  من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح  نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد

خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است. اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده  ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 17:10  توسط محمود سروش  | 

خدای مظلوم

یاهو

 

آیا می دانید تاثیر جمله:

 "این مکان مجهز به  دوربین مداربسته می باشد" 

به مراتب بیشتر از  جمله 

"عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید "

می باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 17:4  توسط محمود سروش  | 

واقعا خدا عادل است؟

 زنى به حضور حضرت داوود (علیه السلام ) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟ داوود (علیه السلام ) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند. سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟ زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم، ریسندگى مى کنم ، دیروزشال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم، تا بفروشم، و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد، و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تامین نمایم .

هنوز سخن زن تمام نشده بود، در خانه داوود را زدند، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (علیه السلام ) آمدند، و هر کدام صد دینار (جمعا هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (علیه السلام ) از آن ها پرسید: علت این که شما دست جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟

عرض کردند : ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید، و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته ای سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن ، موردآسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم ، و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم ، و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ما است به حضورت آورده ایم ، تا هر که را بخواهى، به او صدقه بدهى.

حضرت داوود (علیه السلام ) به زن متوجه شد و به او فرمود: پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد، و فرمود: این پول را در تامین معاش کودکانت مصرف کن، خداوند به حال و روزگار تو، آگاهتر از دیگران است.

 و اوست آن كس كه براى شما گوش و چشم و دل پديد آورد. چه اندك سپاسگزاريد.

سوره مؤمنون - آیه 78

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1391ساعت 18:20  توسط محمود سروش  | 

داستان واقعی

چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود ,,

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم ,,

به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,

خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,
ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,, اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,,

ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,

من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,

ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,,

يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 23:7  توسط محمود سروش  | 

عید مبارک

خواند زبان دلم ثناي محمد
ماند خرد خيره در لقاي محمد
ديده دل، جام جم به هيچ شمارد
سرمه کند گر زخاک پاي محمد
عيد مبعث بر شما و خانواده محترمتان مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 19:50  توسط محمود سروش  | 

نکته


خوشبختی، نامه یی نیست كه یكروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد.

خوشبختی ، ساختن عروسك كوچكی ست از یك تكه خمیر نرم شكل پذیر...

به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛

اما یادت باشد كه جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه از هیچ چیز دیگر... خوشبختی را در چنان هاله یی از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ی ادراك ناپذیر فرو نبریم كه خود نیز در شناختنش گم شویم... خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است كه در سرای تو پیچیده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 22:16  توسط محمود سروش  | 

نکته

سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 22:13  توسط محمود سروش  | 

این شعر در سازمان ملل ، دنیا را لرزاند

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال ۲۰۰۵ شده. توسط یک کودک آفریقایی نوشته شده که در همان سال در سازمان ملل خوانده شد و استدلال شگفت انگیزی داره

This poem was nominated poem of 2005. Written by an African kid, amazing thought : “When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black, When I sick, I Black, And when I die, I still black… And you White fellow, When you born, you pink, When you grow up, you White, When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue, When you scared, you yellow, When you sick, you Green, And when you die, you Gray… And you call me colore???

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم… و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای… و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 11:20  توسط محمود سروش  | 

لحظه ای بیندیشیم


گروه اینترنتی شمیم وصل

هنگام انفجار و فرو پاشی ستارگان، گازها و موج های حاصل، ترکیبی بسیار زیبا بمانند گل رُز ایجاد می کنند.

عکس ناسا (NASA) که توسط تلسکوپ هابل (Hubble Telescope) گرفته شده است.
این پدیده در قرآن مجید در سوره الرحمن آیه 37 بیان گردیده است:

فإذا انشقت السماء فکانت وردة کالدهان
هنگامی که آسمان از هم پاشیده شود و مانند رنگ سرخی رُز(گلگون) درآید

لحظه ای بیاندیشیم......
گروه اینترنتی شمیم وصل
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 9:38  توسط محمود سروش  | 

می خواهی موشک هوا کنی؟


یکی از دانشجویان دکتر محمود حسابی به ایشان می گوید: شما سه ترم است که مرا از این... درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم.

دکتر جواب می‌دهد: تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند ...



--
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 19:4  توسط محمود سروش  | 

37 درد اساسی ما ایرانیان که هنوز درمان نشده

صادق هدایت در کتاب بوف کور خود می نویسد ;

 .. سی و هفت درد و عیب اساسی ما ایرانیان که هیچوقت درمان نشد..!
در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورد

 و می تراشد،این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد..!
به قسمتی از درد های اجتماعی ما ایرانیان توجه کنید:

1-اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.
2-اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.
3-با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.
4-به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.
5-بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع انها هیچ اقدامی نمی کنیم.
6-در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم.
7-کلمه من را بیش از ما به کار می بریم.
8-غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.
9-بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که اینده را فراموش می کنیم.
10-از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.
11-عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه انها می اندازیم،ولی برای جبران ان قدمی بر نمی داریم.
12-دائما دیگران را نصیحت می کنیم،ولی خودمان هرگز به انها عمل نمی کنیم.
13-همیشه اخرین تصمیم را در دقیقه 90 می گیریم.
14-غربی ها دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند،ولی ما شاعر و فقیه!
15-زمانی که ما مشغول کیمیا گری بودیم غربی ها علم شیمی را گسترش دادند.
16-زمانی که ما با رمل و اسطرلاب مشغول کشف احوال کواکب بودیم غربی ها علم نجوم را بنا نهادند.
17-هنگامی که به هدف مان نمی رسیم،ان را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم،ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل ان نمی پردازیم.
18-غربی ها اطلاعات متعارف خود را در دسترس عموم قرار می دهند،ولی ما انها را برداشته و از همکارمان پنهان می کنیم.
19-مرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم.
20-غربی ها و بعضا دشمنان ما،ما را بهتر از خودمان می شناسند.
21-در ایران کوزه گر از کوزه شکسته اب می خورد.
22-فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود بیمه می کنیم.
23-برای تصمیم گیری بعد از تمام بررسی های ممکن اخر کار استخاره می کنیم.
24-همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.
25-به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را می گوید بدخواه ماست.
26-چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.
27-به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم.
28-وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.
29-در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند،به جای اینکه به انها احترام بگذارند.
30-اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله کشت.
31-اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.
32-تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.
33-غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.
34-اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی،کابل کشی و غیره صد ها جای ان را خراب می کنیم.
35-وعده دادن و عمل نکردن به ان یک عادت عمومی برای همه ما شده است.
36-قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از ان حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم.
37-شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم

 

بنظر شما چقدر از این عیوب هنوز هم وجود دارد ؟؟؟

بخاطر داشته باشید که از مرگ ( خودکشی ) صادق هدایت حدود   60      سال میگذرد !!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 23:2  توسط محمود سروش  | 

سخنان دکتر علی شریعتی


هر چه هست برای مصلحتی است...و هر که هست به خاطر منفعتی است.
و هیچ چیزبه<<خودش>>نمی ارزد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر روزی تهدیدت کردن بدان در برابرت ناتوانند..
اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست..
اگر روزی ترکت کردن بدان لیاقت با تو بودن را نداشته اند..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مذهب شوخی سنگینی با من کرد .سالها مذهبی بودم بی آنکه خدایی داشته باشم...
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
فلسفه زندگی انسان در این جمله خلاصه میشود.......
فدا کردن آسایش زندگی برای فراهم آوردن وسایل آسایش زندگی
 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خدایا....بر اراده.دانش.عصیان.بی نیازی.حیرت.لطافت روح.شهامت و تنهایی من بیفزا
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عاقلانه
ازدواج کن
تا
عاشقانه
زندگی کنی
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آزادی!
در دامن اسارت می زاید؟
در زنجیر رشد می کند؟
از ستم تغذیه می کند:؟
با غصب بیدار می شود…
های… این سرنوشت آزادی است!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
وقتی که در صحنه حق و باطل نیستی، هر جا که میخواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکیست.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
به سه چیز تکیه نکن
غرور، دروغ و عشق
آدم با غرور می تازد
با دروغ می بازد
و با عشق می میرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:12  توسط محمود سروش  | 

دلتنگی هایتان را خوردن کمی آبلیمو از بین ببرید !


متخصصان تغذیه به کسانی که احساس دلتنگی دارند توصیه می کنند که برای رفع این مشکل کمی آبلیمو بنوشند.
به گزارش سرویس «بهداشت و درمان» خبرگزاری دانشجویان ایران، علاوه بر این مصرفآبلیمو امراض کبدی و چربی را درمان کرده؛ خون را تصفیه می کند و افراد را نسبت به امراض گوناگون مصون می سازد.
خوردن آبلیمو از ابتلا به بسیاری از بیماریها نظیر طاعون، رقیق شدن خون، بری بری،سرماخوردگی و ذات الریه پیشگیری می کند.
همچنین پزشکان می گویند: مصرف لیمو برای بیماران مفید است ولی هرچه لیمو ترش تر باشد ویتامینش بیشتر و منافعش زیادتر است.
لیمو تب بر و تنگی نفس را از بین می برد و بیماری رماتیسم، مرض قند و غلظت خون رامعالجه می کند.
مرکز بهداشت استان مرکزی در این گزارش همچنین اعلام کرد: سرخی پوست و جوشهای صورت علامت روشنی از آلودگی خون است و تجمع سم را در کبد نشان
می دهد که با مصرف آبلیمو از بین می رود؛ همچنین کسی که دارای لثه های متورم باشد و خطر بیماری پیوره برای او وجود داشته باشد با مصرف آبلیمو درمان می شود.
اگر آب آشامیدنی شما مشکوک است برای استریلیزه کردن آن یک لیمو را در یک لیتر آب بریزید و یا چند قطره آبلیمو را در آب بچکانید به این وسیله آب نوشیدنی شما از میکروب پاک خواهد شد.
پزشکان به خانواده ها توصیه می کنند آبلیمو را اگر با غذاهای سنگین مصرف کنید هضم آن آسانتر خواهد شد؛ آب لیمو دارای مقادیر زیادی ویتامین است و اگر چند قطره آن را به آب میوه ها بزنید رنگ میوه را تا مدتی حفظ خواهد کرد.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 23:52  توسط محمود سروش  | 

> به نظر شما این ساندویچ از گلو پایین میره؟

http://s1.picofile.com/file/6277727362/162422_100.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:44  توسط محمود سروش  |